Wednesday, November 15, 2006

nothing

EVRYTHING I'M DONE I'VE JUST DOING IT FOR ME .AS I WISH.

Tuesday, August 08, 2006

دایی شدم

سام بروبکس
جهت اطلاع دشمنان عزیزکه فداشون بشم الهی کونتون بسوزه
هنوز زندم
از دل تنگی برا شما دوستان عزیز هم فقط همینو بگم که دلم از
بس که براتون تنگ شده بود با اولین باد جر خورد
بگذریم
اولا دایی شدم
همتون به صف شین یه ماچ بدم شیرینی دایی شدنم
به آقایون یه دست* بیشتر نمیدم
ولی شما خانوما یه فرنچشو مهمون خودمین
دوم این که این روزا بعد از ۵-۶ سال یه مدته که آرامش
عجیبی دارم از همون آرامشایی که همیشه آرزوشو داشتم
خیلی حالم خوبه
در واقع بی نهایت حالم خوبه
علتشو هم بتون نمیگم از فضولی جر بخورین
-----------------------------------------------------------
* جهت اطلاع منحرفین گرامی
هر جوری که دوست دارین فکر کنین تا پاره شین
125

Saturday, May 20, 2006

ما هيچ ما نگاه

مادری که برايش شش قاشق شکر در چای نشانه ی اعتياد است
پدری که بعد از ۹ سال در خفا سيگار کشيدن تو چشات زل می زنه و ميگه تو حرمت هيچيو نگه نميداری
برادری که وقتی جولوش زجه می زنی و از دردات ميگی جوری برخورد می کنه که اگه بگه به تخمم بهتره ولی پشت سرت به خاطره ناراحتيات گريه می کنه
خواهری که از اون سر دنيا فتوای زندگی صادر می کنه
شوهر خواهری که به دليل عدم تاثير حرفاش روت و خسته شدن از ديدن روزانه ی حماقتات بايکوتت کرده
احساسی که هنوز نيومده رفت به درک
و خودم که همچنان در هزار توی زندگی محکوم به زندگی و نظاره گر مرگ دقايق هستم

Monday, March 06, 2006

کاش همه اينو می فهميدن

اين جملات روي سنگ قبر يک کشيش انگليسي در کليساي "وست مينستر" ،نوشته شده :
« جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هيچ محدوديتي نداشت و در خيال خودم مي خواستم که دنيا را تغيير بدهم !....
پيرتر و عاقلتر که شدم فهميدم که دنيا تغيير نمي کند، بنابراين توقعم را کم کردم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم....
ولي کشورم هم نمي خواست عوض شود !...
به ميانسالي که رسيدم آخرين تواناييهايم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ....
ولي پناه بر خدا, آنها هم نمي خواستند
عوض شوند ! .....
و اينک که در بستر مرگ آرميده ام ,ناگهان در يافته ام که :
" اگر فقط خودم را عوض مي کردم ،خانواده ام هم عوض مي شد و با پشتگرمي آنها مي توانستم کشورم را هم عوض کنم …. که مي داند؟... شايد مي توانستم دنيا را هم عوض کنم ! ".… اما اينک هيچکدام عوض نشده اند

Wednesday, February 15, 2006

من دوباره اومدم

سلام بچه ها
چطورين
دلم براتون خيلی تنگ شده
حسابی گرفتارم بعد سر فرصت براتون تعريف می کنم
فقط همينو بگم که حسابی مشغول کارو ورزشو سه تار هستم
کلی اکتيو شدم
راستی اينم وبلاگ داداشمه بش سر بزنين سواب داره
سی يووووووووووو

Sunday, January 15, 2006

هيچ چی

اينم حال اين روزای من
--------------------------
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالیم
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد میشوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام

Friday, January 06, 2006

بالاخره بعد از یه سال عرق سگی خوردم

دیشب خونه یلدا بودم جاتون خالی نشسته بودیم عرق می خوردیم
چن تا از بچه های دیگه هم بودن خیلی خوش گذشت تا خرخره
عرق خوردم
مستو پاتیل شب برگشتم خونه
صبح که ازخواب بیدار شدم هنوز مست بودم تشنه ی تشنه رفتم سریخچال
یه شیشه آب معدنی ازتویخچال برداشتم گذاشتم لب دهنم ریختم ته حلقم
دیدم دارم می سوزم نگو بابا جای آب توش عرق ریخته بود
منم هرچی دیشب خورده بودم وبالا نیوروده بودم آوردم بالا
جاتون خالی

Friday, December 30, 2005

تمام نا تمام من

حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگی
پيش از آن که باخبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
باز هم همان حسرت هميشگی
ناگهان چه قدر زود دير می شود
...
فردا دارم میرم
یا شایدم میام
تا یه مدت از شرم راحتین همتون
شایدم
بگذریم
به هر حال حلالم کنید

Tuesday, December 27, 2005

یوهووو دارم دایی میشم




دارم دایی میشم
یوهووووووووو
اینم عکس بچه خواهرم تو 3 ماهگی

Sunday, December 25, 2005

.....

نزدیکی های خدا حافظی
دوردور از سلام
در این شبهای بلند نکبت بار که روزی فصلش را عشق می ورزیدم
زمان زیادی نبود
کوتاه کوتاه
کوتاه تر از سلامی دوباره
کوتاه بودواز طاقت من بلند تر
آری به قرنی گذشت
و چه پر ملالت
س.پ
117