Friday, September 30, 2005

33بدون شرح

Tuesday, September 27, 2005

32"چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟" عبدالکريم سروش

قيصريّه را نبايد آتش زد، قيصريّت را چطور؟ ناسپاسي است اگر فريادهاي عافيت سوز استبداد ستيزان اين ديار را همنوايي با "دشمنان غدّار" بشماريم و سکوت عافيت جويانه و پرهيزکاري خموشانه و کناره‌نشيني ستم پذيرانه و تماشاگري مصلحت‌انديشانه را شرط ديانت و پارسايي بدانيم و "گناهاني" خرد چون حجاب و شراب را چندان درشت کنيم که از اعظم معاصي يعني خودکامگي غافل بمانيم
دوشنبه 4 مهر 1384

31نصرالدين

ميگويند روزی ملا به زنش گفت :" چرا من به هر لباسي که بيرون ميشوم جمله مرا همي شناسند و خنده همي سر نهند... منزل ملا بسخن آمد و بگفت يا نصرالدين : کلاه پشمي بسر کرده و آنرا تا به چانه پائين کشيده و جامه عامه (غير عبا و عمامه) بتن کن و زان پس بيرون رو.... ملا چنين نمود و چند گامي از بيت خود بيش گام فرا ننهاده بود که اولين رهگذر با صدائي رسا ملا را سلام داد !! ملا از حدت برآشفتگي از پي رهگذر دوان شد که اي بي پدر تو مرا با چنين جامه و محملي چگون بشناختي ؟ رهگذر خنده کنان به پيش همي دويد و با صدائي بلند جواب همي داد که ای ملا آخر کدام حماری جز تو بهمراه چنان تن پوش فاخری (کت امروزی ما) پيرجامه بتن کند؟ و کدام سبک عقلي بجز نصرالدين در چنين دمای طاقت فرسائي کلاه پشمي بسر کرده و آنرا تا چانه پائين همي کشد؟!! "

Monday, September 26, 2005

30با فرزندان آيت ا.. جنتي بيشتر آشنا شويم


علي جنتي
در روزهاي اخير علي جنتي فرزند آيت ا.. جنتي دبير شوراي نگهبان به عنوان معاون سياسي وزير كشور معرفي شد.
به گزارش سايت"عارف نيوز"علي جنتي در سال 1328 متولد شد و از محصلين مدرسه حقاني قم است كه حرف و حديث هاي اين مدرسه بسيار تعريف شده است. وي بعد از انقلاب همراه با شهيد مهدي منتظري ، نهضت هاي آزاديبخش را ياري مي كرد.
وي در سال 59 رييس صدا و سيما استان خوزستان شد و در سال 63 به عنوان استاندار خوزستان برگزيده شد.
علي جنتي در سال 67 به دليل پيوندهايي كه با هاشمي رفسنجاني داشت مسؤوليت دفتر وي را برعهده گرفت.
بررسي دوران مديريت هاي علي جنتي نشان مي دهد كه وي از كمترين شايستگي براي اين مسؤوليت ها برخوردار بوده است به گونه اي كه در مورد مسايل مالي وي در دوران تصدي دفتر هاشمي رفسنجاني، اخبار بسياري نقل قول مي شود.
دوران استانداري وي بر استان خوزستان باعث شد تا حركت هاي تفرقه افكنانه و قوميت گرايانه افراطي دامن زده شود وبه گونه اي كه تنش و آشوب در اين استان آن قدر شيوع پيدا كرد كه موجب بركناري وي شد.
وي در آغاز رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني به سمت استانداري خراسان، منصوب شد وليكن به دليل آشوبهايي كه در اين استان شكل گرفت كه كشته شدن تعدادي از مردم اين استان را موجب شد، همچنين ترانزيت مواد مخدر در اين استان گسترش يافت. همه اين مسايل باعث شد تا با اعتراض برخي مقامات عالي رتبه نظام از مسؤوليت بركنار شود. برخي نقل مي كنند كه حتي دستور محاكمه وي نيز داده شده بود ولي با پادرمياني برخي موضوع منتفي و وي به عنوان سفير ايران به كويت رفت.
در سالهاي اخير وي به دنبال حضور در برخي قراردادهاي نفتي بود .
حسين جنتي
ديگر فرزند آيت ا.. جنتي، حسين جنتي است. وي از فعالان منافقين ( سازمان مجاهدين خلق ) بود. حسين در سال 1354 به دنبال اعترافات وحيد افراخته ، دستگير و به زندان افتاد و در زندان به گروه رجوي پيوست. وي بعد از انقلاب در ترورهاي منافقين به قتل عام مردم پرداخت وليكن بالاخره در درگيريهاي سازمان منافقين با نظام اسلامي كشته شد.

29ختنه زنان

واريس و دختران آفريقايي تنها دختران و زناني نيستند كه بي رحمانه مثله شده اند." گل صحراهاي" زيادي در كشور مان هستند كه هنوز وحشيانه ختنه مي شوند. اما صدايشان به جايي نمي رسد پس وظيفه من و توست كه با اين سنت هاي غلط و بيرحمانه مبارزه كنيم...

Friday, September 23, 2005

28بودن يا نبودن

بودن.....نبودن.....رفتن.....نرفتن.....گذشته.....آينده.....
گذشت.....انتقام.....فهميدن.....نفهميدن
ديدن.....نديدن.....دويدن.....ايستادن.....داشتن.....نداشتن
.....
مساله اينهاست

Sunday, September 18, 2005

27لحظه ديدار

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است

26به پندار تو

به پندار تو:
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

25بيا ره توشه بر داريم

بسان ره نوردانی که درافسانه ها گويند٬ گرفته کوله بار زاده ره بر دوش٬ فشرده چوبدست خيضران در مشت٬ گهی پر گوی و گه خاموش٬ در آن مه گون فضای خلوت افسانگيشان راه می پويند٬ ما هم راه خود را می کنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر حديثی تشنه می خوانی بر آن ديگر٬
نخستين٬ راه نوشو راهت و شادی به ننگ آغشته اما رو به شهرو باغ و آبادی
دو ديگر راه نيمش ننگ نيمش نام٬ اگر سر بر کنی غوغا٬ وگر دم در کشی آرام
سه ديگر٬راه بی برگشت٬ بی فرجام٬
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه بر داريم قدم در راه بی برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است
تو دانی کين سفر هرگز به سوی آسمانها نيست
سوی بهرام اين جاويد خوناشام٬ سوی ناهيد اين بد بيوه گرگ قهبه ی بی غم
که ميزد جام شومش را به جام حافظو خيام٬ و می رقسيد دست افشانو پا کوبان
بسان دختر کولی٬ و اکنون می زند با ساغر مکنيس يا نيما٬ و فردا نيز خواهد زد
به جام هر که بعد از ما
سوی اينهاو آنها نيست
به سوی پهن دشت بی خداونديست٬ که با هر جنبش نبضم٬ هزاران اخترش پژمرده
و پرپر به خاک اُ فتم
به هل کين آسمانِ پاک چراگاه کسانی چون مسيح و ديگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانندو ندانستند٬ کان خوبان پدرشان کيست و يا سودو
ثمرشان چيست
بيا ره توشه بر داريم
قدم در راه بگذاريم
به سوی سرزمينهايی که ديدارش بسان شعله ی آتش٬ دواند در رگم خون نشيت
زنده ی بيدار
نه اين خونی که دارم پيرو سردِ تيره و بيمار
چو کرم نيمه جانی بی سرو بی دم٬ کز دهليز نقب آسای زهر اندودِ رگهايم
کشاند خويشتن را همچو مستان دست بر ديوار
به سوی قلب من٬ ابن غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد صدايش ناله ای بی نور
کسی اينجاست؟
الا من با شمايم٬ آی می پرسم کسی اينجاست؟
کسی اينجا پيام آورد؟
نگاهی٬ يا که لبخندی٬ فشار گرمِ دستِ دوست مانندی؟
و می بيند صدايی نيست نورِ آشنايی نيست٬ حتا از نگاه مرده ای هم رد پايی نيست
صدايی نيست الا پت پت رنجورِ شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديکو دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بيرون به سوی غرفه ای ديگر
به اُ ميدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حديث بنگو افيون است
از اعطای درويشی که می خواند
جهان پير استو بی بنياد از اين فرهاد کش فرياد
وز آنجا ميرود بيرون به سوی جمله ساحل ها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ای با پرده های تار
کسی اينجاست؟
و می بيند همان شمعو همان نجواست
که می گويد بمان اينجا؟
که پرسی همچو آن پير به دردآلوده ی مهجور
خدايا به کجای اين شب تيره بيآويزم قبای ژنده ی خودرا
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
کجا؟
هر جا که پيش آيد
بدانجايی که می گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ی شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رآيتی زربفتو گويد زود
وزين دستش فتاده مشعلی خاموشو نالد دير
کجا؟
هر جا که پيش آيد
به آنجايی که می گويند چو گل روئيده شهری روشن از دريای تر دامان
و در آن چشمه هايی هست که دايم رويدو رويد گلو برگِ بلورين بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی کزان گل کاغذين رويد؟
به آنجايی که می گويند
روزی دختری بودست
که مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا٬ نه چون مرگ منو تو٬ مرگ پاک ديگری بودست
کجا؟
هر جا که اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلی زن ز سيلی خور٬ وزين تصوير بر ديوار ترسانم
در اين تصوير٬ عمر با تازيانی شومو بی رحم خشايار شاه
زند ديوانه وار ٬اما نه بر دريا
به گرده ی من
به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو
به مرده ی من
بيا تا راه بسپاريم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ندروده
به سوی سرزمينهايی که در آن هر چه بينی بکرو دوشيزست
و نقش رنگو رويش هم بدين سان از ازل بوده
که چونين پاکو پاکيزست
به سوی آفتاب شادِ صحرايی
که نگذارد تهی از خون گرم خويشتن جايی
و ما بر بيکران سبز مخمل گونه ی دريا
می اندازيم زورقهای خود را چون کل بادام
و اين مرغان سپيد بادبانها را٬ ميآموزيم٬ که باد شرطه را آغوش بگشايند
و می رانيم گاهی تند٬ گاه آرام
بيا ای خسته خاطر دوست
ای مانند من دل کنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه بر داريم
قدم در راه بی فرجام بگذاريم

زنده ياد مهدی اخوان ثالث

Saturday, September 17, 2005

24تـــــزوير


مي خور ! كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيــــــــك بنگري همه ! تـــــزوير مي كنند

23خوب

حال همه ما خوب است اما تو باور مكن !

22روزگار


چقدر تلخم از روزگاري كه بر من گذشته

21دلمردگي


روحم از انديشه ي مرگ آبستن مي شود ... و در فاصله ي ميان دستها و صداها دلمردگي متولد خواهد شد

20ا ش ت ب ا ه


ما اشتباه مي كنيم كه از چراغ ، انتظار شكستن داريم
شب ... سرانجام خودش مي شكند .
ما اشتباه مي كنيم

Friday, September 16, 2005

19بفهم


اين را بفهم براي من اينجا ماندن سخت شده ،من شباهت و تفاوت اين ها را نمي فهمم
من فاصله ام تا قهرمانم را با اشك پر كرده ام و نمي توانم شباهتم را در يابم
با اين نوشته هابا اين كاغذهايي كه زير دستم خيس مي شونداين را بفهم
اينجا زندگي سخت شده
انگار ديوي ست اين حوالي
ترسم برداشته است
نمي توانم درست راه بروم ، درست حرف بزنم ، درست زندگي كنم
اين را بفهم !من از ياد برده ام ، از ياد برده ام ، خودم را و اينكه پيش از اين چگونه نفس مي كشيدم
بي آنكه از يادت برده باشم ...

18برج

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بودیه
روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

Wednesday, September 14, 2005

17خود شکن

اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روي من و
خيره در منست
***
گفتم به خويشتن
آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ
آئينه تمام قد روبه رو شكست
حميد مصدق

16کيفر

در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب
دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شكسته اند.

من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
***
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .

من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند
و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...

جرم اين است !
جرم اين است
زنده ياد احمد شاملو

Tuesday, September 13, 2005

15نگاهی به وضعيت خودکشی در ايران


سال‌ها طول کشيد تا مسئولان و دولتمردان ايرانی در برابر آسيب‌های اجتماعی از موضع «انکار» دست بردارند. از روزگاری که گفته می‌شد ما در ايران ايدز، زنان خيابانی، خودکشی و ... نداريم و اگر هم داريم بسيار ناچيز است هنوز خیلی نگذشته. خوشبختانه اين ديدگاه در سال‌های اخير تا حدی اصلاح شده و مسئولین وجود اين آسيب‌ها را پذيرفته‌اند و در گفتگوهايشان از لزوم توجه برای حل اين مشکلات می‌گويند. پذیرش صورت مسئله به عنوان اولین قدم برای حل مسئله باعث شده در برخی زمينه‌ها به‌تدريج قدمهای بعدی هم در جهت کنترل بحران‌ها برداشته شود. به عنوان مثال برای جلوگيری از شيوع بيشتر ايدز در بين نوجوانان تصميم به آموزش مسائل جنسی در مدارس گرفته شد. اما در مورد خودکشی هنوز برخی مراجع مربوطه تصميم به پذيرش صورت مسئله نگرفته‌اند چه برسد به اينکه به فکر چاره‌انديشی برای اين بحران باشند... ادامه

14نامه چارلی چاپلین به دخترش


ماجراي نامه چارلی چاپلین به دخترش سی سال است با فرج الله صبا است. این کتاب به سه زبان ترکی استانبولی و آلمانی و انگلیسی ترجمه شده و بارها از روی آن نوار، دکلمه و گزارش های تلویزویونی تهیه شده است

Sunday, September 11, 2005

13فرجام

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلییای باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

12آرمان گرا

بعضی وقتا بعضی از آدما برای راحتی خودشون يه اسم گنده و دهن پر کن رو آدمای ديگه می ذارن و راحت از کنارشون ميگذرن مثل آرمان گرا . آره اين راحت ترين کار ممکن هست به قول مارگوت بيگل
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهدآن بودن که چگونه زيرغلطکی می رود
وگفتن که((سگ من نبود
ساده است ستايش گلی
چيدنش وازيادبردن که گلدان راآب بايدداد
ساده است بهره جويی ازانسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
اورابه خود وانهادن وگفتن که:((ديگر نمی شناسمش
ساده است لغزش های خودراشناختن
باديگران زيستن به حساب ايشان
وگفتن که((من اين چنينم
ساده است که چگونه می زی ييم
باری زيستن سخت ساده است
وپيچيده نيز هم

11دردهای فرو خورده

دردهای فرو خرده از سکون ٬ دردهای فرو خرده از سکوت ٬ دردهای آدمی که هميشه در جريان جاری زندگی بر عکس حرکت کرده و هميشه می خواسته با ديگرانی که می بيند فرق داشته باشد به قول بعضی ها آرمان گرا بوده و هميشه می خواسته بدی های موجود در اين جريان و يا ذرات تشکيل دهنده ی آن را نفی کند و از جنس آنها نباشد
حالا بر ساحل نشسته٬ و عبور آن را نضاره گر است ديگر جانی برای او باقی نمانده که بخواهد يا بتواند ديگر بار به درون آن امواج خروشان وارد شود هميشه در طول اين حرکت سعی بر مقابله داشته و زخمها بر تنش نشسته اما زمانهايی هم در اثر از نفس افتادن در جهت جريان شناور شده و زخمهای عميق تری به روح و جسمش وارد آمده
حالا در کنار ساحل نشسته و به جای زخمهايش نگاه می کند و با ديدن هر زخم خاطره ی دردآلود دردی عميق به جانش چنگ می اندازد
درد و سکون و سکوت ايجاد خلئی می کند که انسان درون آن شناور می شود
اينجا در درون شناور می شود و آنجا در بيرون
اينجا پر از زخم کهنه است و آنجا پر از تيغ تيز برای زخم زدن به اينجا
اينجا لخته ی خون و چرک و عفونت باقيست و آنجا زخم و درد و رنج جديد در انتظار
اينجا مرگ تدريجی همراه با درد مزمن و آنجا مرگ تأخيری همراه با درد لحظه ای
حال چگونه می شود از چنين انسانی که شاهد از بين رفتن آخرين نشانه های انسانيت در وجود خود است توقع نفس کشيدن داشت؟
مرگ آنی و لحظه ای بهترين راه التيام دردهاست

10صبحانه

امروز صبح که از خواب بيدار شدم احساس درد عجيبی تو دستم داشتم يه نگاه بهش انداختم ديدم زخم دهن باز کرده
به يکباره همه ی خوشحالی ديروز از جوش خوردن زخم دستم به غم تبديل شد و بر سرم فرو ريخت من هميشه از جای زخم روی بدنم بدم می اومده هميشه وقتی يه نفر رو ميديدم که مثلا رو بازوش با کارد صليب کشيده بود حالم به هم ميخورد. حالا خودم يه جای زخم دارم که جاش رو تنم می مونه
رفتم رو تراس و سيگار کشيدم
از جاری بودن جريان زندگی در اطرافم حالم به هم می خوره وقتی که تو تو خودتی و داری به چيزای مختلف فکر می کنی و می خوای تمرکز بگيری و بنويسی اون جريان زندگی باعث به هم ريختگی ميشه باعث عدم تعادل لحظه ای ٬منجر به بهم ريختن آرامش قبل از توفان ميشه
صبحانه يه نخ سيگار همراه با دسر درد دست پشت بندش يه نخ سيگار ديگه ناشی از کشش درون در جهت خاموشی زخمهای دهن باز کرده ی درون که اونارو نميدونم کجای دلم بذارم

9لجنزار

اينارو توی يه وب لاگ با حال خوندم
مي خواهم خود را از لجنزار بيرون بكشم .... پاهايم گير كرده است ... پاهايم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ... دستانم گير كرده است ... دستانم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... قلبم گير كرده است .... قلبم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... گوشهايم گير كرده است ... گوشهايم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم .... لبهايم .... جشمانم ..... همه را در لجنزار مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... .... از لجنزار بيرون آمدم ..... ولي خاطراتم .... افكارم ..... ذهنم ..... هم با من بيرون آمدند ....... باز در لجنزار گير كرده ام
.............
جالبه نه؟

Saturday, September 10, 2005

8بازيهاي زندگی

بعضی وقتا زندگی با آدم چه بازيهايی در مياره مثلا من تو خواب هم نمی ديدم که يه روزی با اين آقا دوست بشم زندگی عجب بازيهايی داره

7دانستن تفاوت دانستن

معنی دانستن اين که چه بايد بود با معنی دانستن اين که چه بايد داشت خيلی فرق داره

Friday, September 09, 2005

6آخر بازي

عاشقان سرشكسته گذشتند ،شرم سار ترانه هاي بي هنگام خويش .وكوچه ها بي زمزمه ماند و صداي پا . سربازان شكسته گذشتند ،خسته بر اسبان تشريح ، و لته هاي بي رنگ غروري نگون سار بر نيزه هاي شان . تو را چه سود فخر به فلك بر فروختن هنگامي كه هر غبار راه ِ لعنت شده نفرين ات مي كند؟تو را چه سود از باغ و درخت كه با ياس ها به داس سخن گفته اي . آن جا كه قدم بر نهاده باشي گياه از رستن تن مي زند چرا كه تو تقواي خاك و آب را هرگز باور نداشتي . فغان! كه سرگذشت ما سرود بي اعتقاد سربازان تو بود كه از فتح قلعه ي روسبيان باز مي آمدند .باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد ،كه مادران سياه پوش داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد –هنوز از سجاده ها سر برنگرفته اند
!زنده ياد احمد شاملو

5فرجام تنهايی قسمت سوم

و اما راه دوم اين است که واقعيت را با تمام تلخی اش بپذيريم و برای خود رهايی و آزادی از اين فسرده گاه متصور نشويم در اين صورت است که نه تنها به شاخه ای آويزان نميشويم بلکه با دست و پا زدنهای آگاهانه زمان را به سرعت طوفانی سهمگين رسانده تا ديگر برای فرا رسيدن زمانمان به آسمانی آبی و ابری سفيد با گذر نرم ودردآلودش خيره نمانيم
چرا بايد به خود هموار کرد رنج آب دادن به باغی را کزان گل کاغذين رويد؟!؟!

4بودن




گر بدينسان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست گر بدينسان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر
ننشانم از ايمان خود چون كوهيادگاري جاودانه ، برتراز بي بقاي خاك
زنده ياد احمد شاملو

3فرجام تنهايی قسمت دوم

برای رهايی انسان از اين مرگ تدريجی دو راه پيش روست:
راه اول دست اندازی به هر چيزی که به دستش آمد برای رهايی ازاين تنهايی تلاش کند
که وای به روزش که بر شاخه ی خشک ونازکی دست اندازد٬ در اين صورت نخست روزنه
ی اميدی به دلش راه می يابد و او با خوشحالی از اينکه يافتم دستی که دست مرا گيرد
در خيال خود رهايی را تجسم ميکند٬ اما به ناگهان با شکستن شاخه ی خشک
وپوسيده ی پوک وکرم خورده ازرويای کوتاه اما شيرين خود به در می آيد و خود را
فرورفته تردردام تنهايی ميبيند. چند صباحی با رويای شيرين رهايی که در چند
قدمی اش بود به خلصه فرو ميرود و به اميد يافتن دستی ديگر دوباره به تلاش
مشغول ميشود. اين بار با تجربه ای که از شاخه ی قبل به دست آورده به دنبال
شاخه های محکم تر می گردد اما چه سود که سالهاست همه در باتلاق تنهايی
خويش فرو رفته اندو از کنارشان دستی زندگی بخش و قوی نمی گذردوبا هر تلاش
به شاخه ای در ظاهر قوی ولی از درون پوسيده آويزان می شوند و هر بار با
شکستن شاخه به خود فرو تر
تا زمانی که زمانشاش فرارسد
زمان شيرين مرگ
ادامه دارد

2مارگوت بيگل

دلتنگی های آدمی را بادترانه ای ميخواندروياهايش راآسمان پرستاره ناديده می گيرد وهردانه ی برفی به اشکی
نريخته می ماند
سکوت سرشارازسخنان ناگفته است وازحرکات ناکرده٬ اعتراف به عشقهای نهان وشگفتيهای برزبان نيامده دراين
سکوت حقيقت مانهفته است

حقيقت تو و من

1فرجام تنهايی

آدمی اينجا چه تنهاست ودراين تنهايی فقط خوداوست که به جان تنهايی افتاده وروزبه روزدرميان انباشت فضای خالی وجودبه دنبال روزنه ای برای ورودبه دنيای آدميان ديگراست. باتلاق سکوت مانند حيوانی درنده اورادرگوشه ای به دام انداخته تاشاهدذره ذره فرو رفتن اودراين هلاکت گاه باشدوبرای اوراهی جزنشستن ونظاره گربودن قطره قطره آب شدنش باقی نميگذارد

تلاشهای نافرجام انسان برای فرارازاين حيوان درنده به جايی نمی رسد وآرام آرام خودرا به گذرزمان می سپارد
اما٬ وای به حال کسی که زمانش چون ابری در آسمان آبی بهارهمراه بانسيمی که به کندی حرکتش ميدهدهمراه شود

ای وای بر اسيری کزيادرفته باشد/بردام مانده صيدوصيادرفته باشد

ادامه دارد