Friday, December 30, 2005

تمام نا تمام من

حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگی
پيش از آن که باخبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
باز هم همان حسرت هميشگی
ناگهان چه قدر زود دير می شود
...
فردا دارم میرم
یا شایدم میام
تا یه مدت از شرم راحتین همتون
شایدم
بگذریم
به هر حال حلالم کنید

Tuesday, December 27, 2005

یوهووو دارم دایی میشم




دارم دایی میشم
یوهووووووووو
اینم عکس بچه خواهرم تو 3 ماهگی

Sunday, December 25, 2005

.....

نزدیکی های خدا حافظی
دوردور از سلام
در این شبهای بلند نکبت بار که روزی فصلش را عشق می ورزیدم
زمان زیادی نبود
کوتاه کوتاه
کوتاه تر از سلامی دوباره
کوتاه بودواز طاقت من بلند تر
آری به قرنی گذشت
و چه پر ملالت
س.پ
117

Friday, December 23, 2005

مردی از جنس خودمون

اینم از وبلاگ مردی از جنس بلور جناب سید محمد خاتمی
مردی که از جنس خودمون بود
کاش اونایی که اینقدر بش انتقادو توهین می کنن
می فهمیدن که خاتمی تنها دولت مرد ایران(توی این27سال) بود
که دروغ نگفت شاید گفتنی هاروهم نگفت ولی یک کلمه دروغ نگفت
که تا آخرین رمقش پای همه ی حرفایی که زد ایستاد
و هنوزم ایستاده
ما عادت داریم,همیشه در طول تاریخ پشت مردان بزرگمونو خالی کردیم
از امیر کبیر در حمام فین کاشان
تا مصدق که صبح زنده باد گفتیمو عصر مرده باد
تا امروز خاتمی که همه ی گندایی رو که پدرها و مادرهای خودمون زده بودنو
توقع داستیم یه شبه درستش کنه و همش نشسته بودیم که اون برا ما یه کاری بکنه
فکر کردیم 20 ملیون بش رای دادیم کوه کندیم و نشستیم که فقط اون انجام بده
عجب مردمونی هستیم ما
.....
تاریخ این ایام را هر کس که خواهد خواند
جز این سخن بر ما نخواهد راند
این نسل سر در گم بر توسن اندیشه هاشان لنگ
فرسنگ در فرسنگ
جز سوی ترکستان نمی رانند
تاریخ پیش از خویش را باری نمی خوانند
---
پ.ن:این شعرقشنگو از کامنت دونیم اینجا نوشتم که پردیس عزیز برام نوشته بود
نمیدونم از کیه اگه فهمیدم حتما بهتون میگم
مطلبی خواندنی از آقای رضا موسوی که حرفش حرف دل همه ی متولدین
دهه ی 50
هست دهه ی نسل سوخته

در ولایت هوا

این داستانه در ولایت هوا نوشته ی هوشنگ گلشیری رو بخونید خیلی جالبه

Wednesday, December 21, 2005

شب یلدا

نیک آهنگ کوثر

شب یلدای همه ی شما عزیزان به خیرو خوشی
مخصوصا این دو تا که اسماشون هم اسم این
شبه



Tuesday, December 20, 2005

روزهای تاریک

برای درک بودن،باید تا ته انتظاررفت
برای سبک بال رفتن،باید تا ته انتظارماند
انتظار مردنیست،درد رابه خاطر بسپار
س.پ
--------------------------
اینم یه داستان زیبا از دوست خوبم رهگذر
----------------------------

Monday, December 19, 2005

پاک کن

نیک آهنگ کوثر

سه قطره خون

وای چقد این داستان سه قطره خون هدایت قشنگه
---------------------------
قبلنا با صادق هدایت حال نمی کردم ولی یه مدته داره حال میده

Friday, December 16, 2005

جنازه ی هشیار

شبح در شب شعر من جا گرفت
جسدهای گمنامو ارزان گرفت
------------------------
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالیم
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد میشوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام
-----------------------
فکر کنم از احمد شاملو

ای دریغا

به یاد اون شبایی که تو تیزاب* این آهنگو با یکی از عزیز ترین دوستانم مست
پای آتیش با هم می خوندیمش
---------------------------
در شبی غمگین تر از من قصه ی رفتن سرودی
تا که چشمم را گشودم
از کنارم رفته بودی
ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود
وعده هاو خنده های
تو به نیرنگ آلوده بود
ای ز خاطر برده عشق آتشینم
رفتی اما من فراموشت نکردم
چل چراغ روشن بیگانه بودی
سوختمو بیهوده خاموشت نکردم
رفتی اما قلب من راضی نشد
بر تووبر عشق تو نفرین کند
بی تو شاید بعد از این افسانه ها
ترک عشقو این غم دیرین کنم
--------------------
پ.ن:لینک آهنگش، آهنگ چهارم مهمان نا خوانده
آ*تیز آب یکی از جاهای تفریهی اطراف شیرازه که من ازش خیلی خاطره دارم مخصوصا شباش
یادته؟

بازگشت

دارم میرم ایران اندرونم عروسیه
ولی می دونم بعد از یکی دو هفته دوباره باز همه چیز همونی هست که بود
تازه اگه بد تر نشده باشه
خسته ام خسته
می فهمی
خسته
خ
س
ت
ه
هیچ جیز تغییر نمی کنه
درجا میزنم همش
ساکن
ساکت
خسته
----------------------
برو بچ شیرازو تهران اگه دوس داشتین یه میتینگی چیزی بذارین که بیبینیم همدیگرو
من 22 دی به مدت 4-5 روز تهرانم

Tuesday, December 13, 2005

فرجام تنهاییی ها

داشتم پستای اولیو که اینجا نوشته بودم می خوندم
به این نوشته ها رسیدم که فقط خودم می دونم تو
چه حالی بودم که اینارو نوشتم
بعد یه هو دلم کشید دوباره بذارمشون اینجا
--------------------------------
آدمی اينجا چه تنهاست ودراين تنهايی فقط خوداوست که به جان تنهايی افتاده وروزبه روزدرميان انباشت فضای خالی وجودبه دنبال روزنه ای برای ورودبه دنيای آدميان ديگراست. باتلاق سکوت مانند حيوانی درنده اورادرگوشه ای به دام انداخته تاشاهدذره ذره فرو رفتن اودراين هلاکت گاه باشدوبرای اوراهی جزنشستن ونظاره گربودن قطره قطره آب شدنش باقی نميگذارد
تلاشهای نافرجام انسان برای فرارازاين حيوان درنده به جايی نمی رسد وآرام آرام خودرا به گذرزمان می سپارداما٬ وای به حال کسی که زمانش چون ابری در آسمان آبی بهارهمراه بانسيمی که به کندی حرکتش ميدهدهمراه شود
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد
صیاد رفته باشد
-------------------------------
برای رهايی انسان از اين مرگ تدريجی دو راه پيش روست:راه اول دست اندازی به هر چيزی که به دستش آمد برای رهايی ازاين تنهايی تلاش کندکه وای به روزش که بر شاخه ی خشک ونازکی دست اندازد٬ در اين صورت نخست روزنه ی اميدی به دلش راه می يابد و او با خوشحالی از اينکه يافتم دستی که دست مرا گيرددر خيال خود رهايی را تجسم ميکند٬ اما به ناگهان با شکستن شاخه ی خشکوپوسيده ی پوک وکرم خورده ازرويای کوتاه اما شيرين خود به در می آيد و خود رافرورفته تردردام تنهايی ميبيند. چند صباحی با رويای شيرين رهايی که در چندقدمی اش بود به خلصه فرو ميرود و به اميد يافتن دستی ديگر دوباره به تلاش مشغول ميشود. اين بار با تجربه ای که از شاخه ی قبل به دست آورده به دنبال شاخه های محکم تر می گردد اما چه سود که سالهاست همه در باتلاق تنهايی خويش فرو رفته اندو از کنارشان دستی زندگی بخش و قوی نمی گذردوبا هر تلاش به شاخه ای در ظاهر قوی ولی از درون پوسيده آويزان می شوند و هر بار باشکستن شاخه به خود فرو ترتا زمانی که زمانشاش فرارسد
زمان شيرين مرگ
-------------------------------
و اما راه دوم اين است که واقعيت را با تمام تلخی اش بپذيريم و برای خود رهايی و آزادی از اين فسرده گاه متصور نشويم در اين صورت است که نه تنها به شاخه ای آويزان نميشويم بلکه با دست و پا زدنهای آگاهانه زمان را به سرعت طوفانی سهمگين رسانده تا ديگر برای فرا رسيدن زمانمان به آسمانی آبی و ابری سفيد با گذر نرم ودردآلودش خيره نمانيم
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی کزان گل کاغذين رويد؟
-------------------------------
پ.ن:از این به بعد اینجوری می نویسم
یعنی دیگه بولتش نمی کنم
هی گربه می گفتا من گوش نمی کردم
تا این که امروز ارمغان هم گفت

Monday, December 12, 2005

106 قاتل خنده دار

یلدا تو وبلاگش از قول من یه چیزی نوشته که
جالبه
حتمن شماره هفتشو بخونین
پست دوشنبه دوازده دسامبر
-----------------------------------------
دیشب تولد یکی از دوستان هونگ کنگی(بوبو) بودم
احسان بود که بچه مشهده
مینو بود و فریبرز که بچه تهران هستن
بهنام بود که بچه اهوازه
من بودم که شیرازی هستم
به علاوه ی اندرسون بجه تایوان
جیل بچه چین
بوبو و پوولی که بچه هونگ کونگ هستن
جاتون خالی خوردیمو حال کردیم
کللی هم کیک بازی کردیم در سه راند
همه اینارو گفتم که اینو بگم که بوبو به من میگه فانی مردر(قاتل خنده دار)یعنی دیگه گوگولی نیستم
در ضمن می تونین تصور کنین که یه تولد با این آدما چه شکلی می تونه داشته باشه؟

105 یه چیز دیگه

خوب حالا اگه به نبودن فکر کردین
برا نبودنتون چیکار کردین؟
فقط بهش فکر کردین یا کاری هم در جهت نبودن انجام دادین؟

Saturday, December 10, 2005

104 يه چيزی؟

تا حالا تو زندگيتون به اين که نباشين فکر کردين؟

Thursday, December 08, 2005

103 از خودم شعر در وکردم

آخ , از روز ازل کار جهان را بنگر*** این مایه ی عشق عاشقان را بنگر
از دولت عشق, عاشقان خوار شدند*** این حـــــــــال نزار ابلـــهان را بنگر
س.پ
خوب بــیــــــــــد؟

Wednesday, December 07, 2005

102 C130حقایقی در باره ی سقوط هواپیما های

اولش می خواستم لینک مطالبو بذارم بعدش گفتم شاید منبعشو فیلتر کرده باشن اینه که اصلشو گذاشتم
..................................................


لب مگشا ار چه در او نوش هاست !
به خانهء دوست قدیمم می روم .
چنان پریشان و خسته می بینمش که تاب ایستادن ندارم .
او ساکن بلوک مجاور بلوک ۵۲ همان بلوکی که در آتش سوختنش را دیدیم !
از حال و روزش می پرسم !
می گوید خودت ببین و پنجره را اشاره می کند .
از پنجره به بیرون نگاه می کنم ، پیش از ورود به بلوک دیده بودمش!
تلی از خاک و خاکستر !
و افرادی که همچنان مشغول گشتن و پیدا کردن جنازه ای ! جنازه که نه ! تکه های خاکستری!...
گاه گریه می کند و گاه سرش را به دیوار تکیه می دهد و چشمهایش را می بندد .
می گویم :" ز..... جان چه کاری از من ساخته است ؟ چکار می توانم برایت بکنم؟
اول می گوید هیچ! و بعد از لحظاتی گویی که برق او را گرفته تکانی می خورد و می گوید " راوی" تو با اینترنت کار می کنی ترا جان دخترت صدای ما را به گوش همه برسان ! هر چه خرجش می شود پای من !!
می گویم "ز... ، عزیز دلم، خرجی ندارد ، بگو ، خواهم نوشت .
با نگاه التماس آمیزی می گوید پس چند دقیقه صبر می کنی من چند تا از همسایگان را هم خبر کنم؟
می گویم :ز... ، عزیزم ، هیچ عجله ندارم ، امروز من، مال تو ، هر کاری داری کنارت می مانم .
از آپارتمان خارج می شود و لحظاتی بعد می آید و می گوید به همسایه روبرویی گفتم تا بقیه را هم خبر کند.
و دقایقی بعد یکی یکی دو تا دو تا می آیند ، یک از یک پریشان تر .
"ز......" به آنها می گوید : راوی با اینترنت کار می کند و قرار است حرفهای ما را در آنجا عنوان کند ..
بعضی ها چپ چپ نگاهم می کنند و بعضی دیگر به همدیگر نگاه می کنند.
هراس در چهرهء یکا یک آنها دیده می شود.
به نرمی با آنان حرف می زنم و دلیل بهت آنان را می پرسم .
"ز.... به کمکم می آید و رو به آنها می گوید ، تا کی خفقان بگیریم؟ چرا حرف نمی زنید؟
وقتی که همدیگر را می بینیم دلمان پر از درد است و مرتب حرفهای تکراری را برای هم می گوییم ، خودمان که از این دردها با خبریم ، پس بگذارید تا همه بدانند ما چه می کشیم!
یکی از آن ها می گوید اگر به حالمان خبر شوند همین یک لقمه نان بخور و نمیر را هم از دست می دهیم!
به آنان اطمینان خاطر می دهم که از جانب من خیالشان راحت باشد .
یکی از آنان می گوید :
اگر بخواهیم حرف هم بزنیم کسی گوش به ما نمی دهد .
دیگری می گوید : اما از حالمان که خبر می شوند .
کم کم دل و جرات پیدا می کنند به طوری که بعد از دقایقی هیچ کدام به دیگری مهلت نمی دهند.
یکی می گوید :خانم ، روزی به همسرم گفتم چرا برای این بدبختیهایی که سرمان می آید ، هیچ جایی نیست تا درد دل کنیم ؟
همسرم یکی از" ماهنامه های ارتشی " را نشانم می دهد و شعری را که در آن نوشته شده را برایم می خواند... لب مگشا ار چه در او نوش هاست ..... کز پس دیوار بسی گوش هاست ...
ادامه می دهد که : همسرم به من گفت این شعر را آویزهء گوشت کن اگر " جان من "برایت ارزش دارد !
به او می گویم نمی فهمم ! بیشتر توضیح بده
می گوید : اگر لب باز کنیم معلوم نیست چه بر سر همسران ما بیاید !
می گویم از دیروز برایم بگویید ، همهء دنیا با خبر شدند ، چرا می گویید که ...
یکی داد می زند که خا......نم !!! می دانید چرا؟ برای این که این بار همه شان نظامی و خانوادهء نظامی نبودند!
این بار؟!!
بله !! این هفتمین C130 نیرو ی هوایی ست که سقوط می کند و هیچوقت اینطور خبرش در دنیا نمی پیچد .یادمان نرفته ۱۲۰ نفر از خانواده های بدبخت ارتشی ۴ سال پیش نزدیک مشهد توی کوه ها سقوط کرد و هیچ صدایش را هم در نیاوردند !
آن یکی می گوید : خبرنگار ها و عکاس ها جانشان عزیز است ، جان ما را از سر راه آورده اند .
می گویم فکر می کنید خبر نگار و عکاس و فیلمبردار چه کسانی هستند ؟ آن ها هم قشر زحمت کش و بی نصیب این جامعه .....
یکی صحبتم را قطع می کند و می گوید الهی بمیرم ، خودم تکه تکه های سوخته شان را دیدم
همه پریشان می شوند .
یکی می گوید : ببین خانم ، این چیزهایی که در رادیو تلویزیون می گویند همه اش دروغ است .
در این هواپیما تعداد زیادی از خانواده های ارتشی هم بودند ! سوختند اما کسی حرفی از آنان نمی زند.
می گویم : اما این هواپیمای باربری بوده و برای تهیهء گزارش از یک ، مانور این افراد به بندر عباس راهی شدند .
می گوید : همین دیگر ! وقتی می گویم به مردم حرف راست نمی زنند ...
این هواپیما قرار بوده تعدادی از خانواده های ارتشی را به چابهار ببرد و بعد از چابهار به سوی بندر عباس پرواز کند .
می گویم خانواده در این هواپیما چه می کردند ؟
می گویند همه مان عادت داریم سوار C130 شویم .
پول بلیط هواپیما های دیگر را که نداریم وقتی قرار است مسافرت کنیم آن هم به بعضی از شهر ها مجبوریم با C130 برویم .
یکی به دادم می رسد و می گوید حالا اون ها را ولش کن همین دیروز را بگو
ز.... می گوید راوی جان من توی اطاق داشتم راه می رفتم که دیدم هواپیمایی از جلو بلوک مان رد شد و بلافصله صدای انفجار عظیم.
از پنجره نگاه کردم دیدم کوهی از آتش پایین بلوک روبرویی و هر تکه از هواپیما به گوشه ای پرتاب شده .
بلافاصله برق قطع شد و ما همه از پله ها سرازیر شدیم .
افرادی بی سیم به دست می چرخیدند و ما هم هر کدام به طرفی فرار می کردیم بی چادر و بی روسری پای برهنه! .
آتش زبانه می کشید و بلوک ۵۲ را هم به آتش کشید .
بال هواپیما به طبقهء اول ساختمان اصابت کرده بود و قسمتی از آن را فرو برده بود .
یکی از بالهای هواپیما جلوی در پایگاه افتاده بود.
بلافاصله دستور دادند در پایگاه را دژبان ها محاصره کردند تا هیچکس داخل نشود .
ماشین آتش نشانی پایگاه آمد و نتوانست آتش را خاموش کند ، بلدوزری آوردند و با خاک زیادی روی آتش را پوشاندند .
خوب که روی هواپیما و جسد ها خاک ریختند ، بعد از آن اجازه دادند خبرنگار و فیلمبردار وارد شوند .
بسیاری از افراد ساکن پایگاه را هم نمی گذاشتند وارد پایگاه شوند تا خوب همه چیز را پنهان کنند آنوقت اجازه دادند .
یکی می گفت دخترم حدود ۲ ساعت بیرون در پایگاه اشک می ریخته و التماس می کرده که داخل شود اما نیروهای امنیتی اجازه نمی دادند .
از افراد بلوک ۵۲ می پرسم .
می گویند بیشترشان سوختند و این ها دروغ می گویند .
دیشب می گویند برای ۳۶ خانوار چادر زدیم ! کو شما که آمدید چادری دیدید ؟
می گویم نه !
یکی از آنها می گوید ما همسایه ها نمرده بودیم که آنها بخواهند در چادر زندگی کنند اما می خواهم بدانم فرماندهان ارشد ارتش خجالت نکشیدند این حرف را زدند؟
مگر کم مهمانسرا در همین پایگاه و پایگاه یکم هست ؟ از بس به دروغ عادت کرده اند اقلا" دروغی نگفتند که آبرویشان نرود .
می پرسم کجا هستند افراد این بلوک ؟
می گویند: یک سری سوختند یک سری در بیمارستان بستری شدند و بقیه هم به خانهء اقوامشان رفتند .
یکی از خانم ها عصبانی می گوید :
مگر دستم به دست آن مسئول آتشنشانی نرسد که جلوی دوربین می گوید ما همهء افراد را از بلوک خارج کردیم .
به خدا دروغ می گفت ، ما خودمان شاهد بودیم کسانی که" گر "گرفته از بلوک بیرون می دویدند .
یکی می گوید : دیدید خانم؟ اصلا" گفتند که در شهرک توحید خانواده های ارتشی زندگی می کردند؟
آن یکی می گوید : بعد از انقلاب ما شدیم" چوب دو سر .... " ... مردم به ما می گویند شما نیرو هوایی ها بدبختمان کردید و از انقلاب حمایت کردید ، حکومت هم ارتش را ضعیف و بد بخت و گرسنه نگه داشته و سپاه پاسدارانش را تقویت می کند .
می خواهم بدانم اگر این اتفاق برای خانواده های سپاه افتاده بود همینطور بود؟ مثل ما غریب و بی کس؟
یکی از آن ها می گوید خانم ترا ارواح پدر مادرت بنویس که سرهنگ های نیرو هوایی همه مسافر کشی می کنند تا شکم زن و بچه هایشان را سیر کنند .
آن یکی می گوید : بنویس که هر وقت زنگ به تلویزیون می زنیم تا از کمبودهایمان حرفی بزنیم آن ها راضی به همکاری نمی شوند .
آن یکی می گوید چرا سرهنگ...... را نمی گویید که در ماموریت تصادف کرد و مرد آنوقت همسرش پول نداشت سنگ قبر برای شوهرش بگیرد و تا یک سال قبرش بی سنگ بود تا همکاران پول گذاشتند روی هم سنگ قبر آن بدبخت را خریدند .
یکی می گوید همسرم در قسمت...... نیرو هوایی کار می کند فقط ۱۲ بچه بین مسافران سوخت و صدایش را هم در نیاوردند ...................
همینطور که می گویند صدای شیون چند نفر از پایین بلوک شنیده می شود همه هراسان به پایین می رویم .
تا از طبقهء .... به پایین برسیم زمان زیادی می گذرد ، وقتی می رسیم عده ای از خانمها را می بینیم که با هم حرف می زنند و گریه می کنند .
ز...... از آنان می پرسد چه خبر است؟
و آنها اسامی را پشت سر هم ردیف می کنند .. ..... افرادی که در بلوک ۵۲ سوختند و هیچکس به دادشان نرسید .
می پرسم از دیروز تا حالا چطور الآن خبر شدید؟
یکی می گوید : دیروز اینجا صحرای کربلا بود ، معلوم نبود چه کسی چه بلایی سرش آمده . ............
می خواهم خداحافظی کنم ، یکی می گوید : این را هم بنویس که این خانه ها را هم از صدقهء سر شاه داریم ! نور به قبرش ببارد ببین چه خانه های محکمی برایمان ساختند ، هواپیما با آن اصابت کرد و فرو نریخت !!!!!
می گویم چشم خواهم نوشت !!!!!!!!!
قدم بر می دارم که یکی به طرفم می آید و می گوید : به خدا خلبان فهمیده بوده هواپیما ایراد دارد و نمی خواسته پرواز کند اما او را به زور وادار می کنند....
پ. ن شهرک توحید منازل سازمانی نیرو هوایی ، دارای ۵۲ بلوک ۴/۹/۱۰هست که تعدادی ۶ واحده و بقیه ۴ واحده هستند . از درب پایگاه که وارد می شوی بلوک ۵۲ درست روبروی در قرار دارد .

Tuesday, December 06, 2005

101 خاله زنک بازیه منو پوری

من:میگم مگه یلدا(رستگاری در 8:20 )البته با طعم گوجه فرنگی چه هیزم تری بت فوروخته؟
پوریا:بابا من فیلمشو می گم یلدا که ماهه
من:((:آخه برا آسپرین نوشته بودی نقره داغت کرده؟
پوریا:آره بابا تعطیل کرده رفته عصبیم کرده
من:برمی گرده رفته احتمالن یه مدت هوا خوری تعطیلیه شهرزاد بش ساخته اونم برا یلدا تعریف کرده یلدام رفته تعطیلات
پوریا:راستی شهرزاد کجاست؟این کیه اونجارو آپ می کنه؟
پوریا:پس چرا اینجوری شده؟من تغییر احساس کردم اونجا
من:احتمالا ضربه ای چیزی* به سرش خورده ولی من نثرشو میشناسم خودشه
......
*شری به خدا منظور بدی نداشتم به اجدادم قسم
پ.ن:بقییه ی این گفتگو به دلیل حفظ جان من و پوریا سانسور شد
ایشالا یلدا هم زودتر از تعطیلات برگرده
قبل از رستگاری

100 آلو

وچه حسی داره وقتی آلو(بر وزن هلو) رومی خوری و هستشو تف می کنی بیرون
حس خوبی هست
حس خود احمق کمتر بینی
نه؟

Monday, December 05, 2005

99 هاله


نیک آهنگ کوثر

Sunday, December 04, 2005

98 درد بی درمون

مرد را دردی اگر باشد خوشست
درد بی دردی علاجش آتشست

Saturday, December 03, 2005

Forgiveness 97



ای کاش بخشیده شویم اگر رهایی در هزار توی زندگی مدفون است
و برای یافتنش عمر ماکفاف لای روبی آن را نمی دهد
وای کاش آمرزیده شویم ازگناه شکستن دلی به سادگی یک دم
که برای بند زدنش توان بازدمی باقی نیست
-----------------------------
س.پ

Friday, December 02, 2005

96 به مناسبت اول دسامبر روز جهانی مبارزه با ایدز


زندگي با ديو سرخ
لینکهای مرتبط

Thursday, December 01, 2005

95 نامه ي سرگشاده به رييس دستگاه قضايي

آقاي هاشمي شاهرودي رييس دستگاه قضايي سلام؛در ميانه هاي پاييز1383،هنگامي كه خبر بازداشت دوست عزيزمان،مجتبي سميع نژاد را شنيديم؛گمان نمي برديم كه بازداشت او اينگونه ادامه يابد.ولي امروز بيش از يك سال است كه او زندان را در بدترين و ناگوارترين شرايط تجربه مي كند."همزيستي اجباري او با تبهكاران حرفه اي،محروميت از ابتدايي ترين حقوق انساني و بازماندن از ادامه تحصيل در دانشگاه" از نمونه ستم هايي است كه به وسيله دستگاه قضايي و امنيتي جمهوري اسلامي بر او رفته است.پرونده سازان امنيتي چه بسيار كوشش نمودند تا با وارد كردن اتهامات بي پايه و اساس به مجتبي،او را براي ساليان دراز به گوشه ي زندان بفرستند.اين همه پافشاري دستگاه اطلاعاتي حكومت براي نگه داشتن سميع نژاد در زندان،تنها به سبب استواري و ايستادگي مجتبي در عقايدش است كه سخت بر پرونده سازان گران آمده است.دستگاه قضايي نيز متاسفانه بر مبناي آنچه كه گزارش مرجع رسمي(وزارت اطلاعات)خوانده مي شود،چشم و گوش بسته،حكم بر محكوميت مجتبي سميع نژاد داده است.جاي بسي نگراني است كه گزارش آزادي ستيزانه ي يك دستگاه امنيتي اينگونه مورد اعتماد قرار مي گيرد و جواني به سبب وبلاگ نويسي اينچنين در بازداشت باقي مي ماند.چگونه است دستگاهي كه خود را مستقل مي داند اينگونه به راحتي تحت تاثير پرونده سازي هاي دروغين،راي بر محكوميت جواني مي دهد كه تنها جرم او"استفاده از حق آزادي عقيده و بيان" و "انتشار عقايدش در وبلاگ"بوده است؟
آقاي رييس!
مجتبي نه دستي در بازي هاي سياسي داشته است و نه جرمي انجام داده است.او جواني است كه اين روزها به جاي آنكه بر روي نيمكت دانشگاه و در ميان دانشجويان به تحصيل مشغول باشد؛در پشت ميله هاي زندان و در ميان مجرمان خطرناك،بهار جواني اش رو به خزان در حال گذر است.
آقاي رييس!
مجتبي سميع نژاد نبايد "قرباني كارزار صاحبان قدرت" شود.او نه به اين جناح اميد دارد و نه به آن جناح دل بسته است.مجتبي را با بازي هاي نازيباي سياسي كاري نيست.او جايي را براي كسي تنگ نكرده بود و كرسي قدرتي را هم نمي خواست.او تنها مي خواهد آزادانه آنچه را كه در ذهن خود مي پروراند،بر روي وبلاگ منتشر سازد.اين خواسته ي زيادي نيست اما تاواني كه او مي پردازد چه بسيار زياد است.در پايان از شما خواهانيم كه با تكيه بر استقلال دستگاه قضايي،بستر آزادي مجتبي سميع نژاد را فراهم سازيد
ف م سخن، که عملا به مرکز ثقل اخلاقی وبلاگ نویسان فارسی تبدیل شده، خواسته همه این نامه را منتشر کنند. به گمانم به عنوان
کاری سمبولیک. از من بپرسید کار سمبولیک از هیچ بهتر است
پ.ن:از وبلاگ باز رویش