Sunday, January 15, 2006

هيچ چی

اينم حال اين روزای من
--------------------------
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالیم
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد میشوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام

Friday, January 06, 2006

بالاخره بعد از یه سال عرق سگی خوردم

دیشب خونه یلدا بودم جاتون خالی نشسته بودیم عرق می خوردیم
چن تا از بچه های دیگه هم بودن خیلی خوش گذشت تا خرخره
عرق خوردم
مستو پاتیل شب برگشتم خونه
صبح که ازخواب بیدار شدم هنوز مست بودم تشنه ی تشنه رفتم سریخچال
یه شیشه آب معدنی ازتویخچال برداشتم گذاشتم لب دهنم ریختم ته حلقم
دیدم دارم می سوزم نگو بابا جای آب توش عرق ریخته بود
منم هرچی دیشب خورده بودم وبالا نیوروده بودم آوردم بالا
جاتون خالی