Saturday, May 20, 2006

ما هيچ ما نگاه

مادری که برايش شش قاشق شکر در چای نشانه ی اعتياد است
پدری که بعد از ۹ سال در خفا سيگار کشيدن تو چشات زل می زنه و ميگه تو حرمت هيچيو نگه نميداری
برادری که وقتی جولوش زجه می زنی و از دردات ميگی جوری برخورد می کنه که اگه بگه به تخمم بهتره ولی پشت سرت به خاطره ناراحتيات گريه می کنه
خواهری که از اون سر دنيا فتوای زندگی صادر می کنه
شوهر خواهری که به دليل عدم تاثير حرفاش روت و خسته شدن از ديدن روزانه ی حماقتات بايکوتت کرده
احساسی که هنوز نيومده رفت به درک
و خودم که همچنان در هزار توی زندگی محکوم به زندگی و نظاره گر مرگ دقايق هستم